تبليغاتX
نازنین گل یخ

امروز درست 5 روز و 3 ساعته که ندیدمش، یه ماموریت یک ماهه به شهر مشهد داره. تو این فاصله من فقط دیشب خونه خودم رفتم. آخه مدام زنگ میزنن که بیا اینجا..حالا بیا اینجا..:ی

وقتی خونه والدینم یا والدین همسرم هستم یه جور بدی دلتنگ میشم شاید چون همش منتظرم اون بیاد یا فک میکنم منتظره که من برم. بدتر از اون هم اینکه مخصوصا تو خونه والدین همسرم باید لباس رسمی (پوشیده)بپوشم و اینکه از صبح تا شب اینشکلی باشم کلافه ام میکنه .

قراره که هفته بعد من یه سر برم مشهد البته اگر شرایط فراهم بشه و دوست طلب کند ما را در جوارش به مهمانی یاد خدا . راستش از اینکه قراره این مسیر طولانی رو تنهایی برم نگرانم و این کمی اشتیاقمو استرسی کرده.

 آقاجان وساطت کنید اینبار حاجت روا شیم، از خدا برامون عاقبت به خیری بخواهید خوب صبر ما هم 7 سال کش اومد..آخه زوری تا اینجا هم کشیدیمش. خودت که میدونی چه تصمیمی گرفتم و دلم باهام میجنگه..نظری کن تا آتش بس اعلام شه.

آقاجان ما و روی سیاهمون ، شما و عزتتون پیش خدا..یکی نیست ولی بی واسطه با واسطه ما بنده درگه اشیم.

خدایا : تو اگر مرا رها کنی تورا بنده های خوب فراوان است...(فریاااااااااد)

من اگر تو را رها کنم مرا خدای دیگر کجاست؟

 

خدایا شکرت که یه دونه ای ...(کسی تا حالا همچین شکری کرده؟!) ما رو از سرگردونی درمیاری .. شکرت که خودت تنهایی حواست به همه حتی به ما بد بدا هم هست.خدایا تو رو به این همه عزیزدردونه ای که بین بنده هات داری به منم یه عزیزدردونه بده که عزیز تو هم باشه.

 -        خدایا...خدایا یادم بیار که زیاد بیادت باشم آخه یادم میره که خیییییییلی آرومم میکنی.

بعد از عید
عید سعید قربان هم گذشت...این عید بزرگ رو به همتون تبریک میگم.

تعطیلات خیلی خوبی بود. اما بیخود اجازه دادم یه آشغال صبح شنبه تموم انرژی مثبتمو ازم بگیره. باور کنید آبدارچیها خیلی برتر از مدیرا هستند. یعنی یه جورایی واسه خودشون کسی هستند.البته فکر میکنم این قضیه تو شرکت ما بدترین وضعیت رو داشته باشه.

الان هنوز عصبی ام ٬ آبدارچی مون تا حالا میگفت خودت بیا قندونت قند کن ببر. الان میفرمایند هر کاری دستته بذار زمین لیوان چایی رو دو دستی بده به من تا من بهت لطف کنم و ببرمش!!!!!!

میز رو هم هفته ای که نه ماهی یه بار یه دستمال چرک روش میکشه اونم با گوشه و کنایه و کلی مخلفات دیگه...الان اگه میشد از مانیتور و قندون یه عکس داشته باشید به اندازه من کفری میشدید.

صبح رفتم دفتر مدیر البته بعد از اینکه با خودش اتمام حجت کردم مدیر والامقام خواب آلوده و بی حال میفرمایند ولش کنید این مسائل مهم نیس!!!!!!!!!!!! البته درست میفرمایند اینها جز پایان نامه دکتری شون نیس که اهمیت داشته باشه..با هم کنار بیاییدو اینهم یعنی اینکه خانم..شما کنار بیا!!!

اه حیف این تعطیلات که صبحش اینجوری به گند کشیده شد.

البته زیادی خاله بازی بود اما راضی بودم. چون بعد مدتها خاله جونم با بر و بچه ها اومدن یه سری زدن. جمعه ناهار خونه برادرم دعوت بودیم ..ما و مامان اینا و آبجی و نامزدش و خاله و دایی اینا.

برادرزاده ام اینقده جیگر شده .. چقد هم خودشو به باباش میچسبونه ..قیافه اش دیدنی بود وقتی سعی میکرد توجهشو جلب کنه...موقع خداحافظی با اشاره به باباش فهموند که دلش بیرون میخواد داداشم اونو تو کابشنش پیچونده بود که اونو ببره ..اینقد بامزه شده بود.(ماشالله خدا حفظش کنه)

دیروز هم کلا تو خونه گذشت٬ اما انباری رو مرتب کردم و...

۵شنبه یه همایش برای خانواده ها بود. اولش که رفتم داشت راجع به نحوه برخورد با بچه ها و تربیت فرزند صحبت میکرد و من حس کردم بیخود از خواب صبح روز تعطیلم زدمو و رفتم همایش ..اما خوب وسط هاش حرفهای بدرد بخور برای همسران رو هم میشد پیدا کرد.

یه خاطره جالب تعریف کرد که به هیچی ارتباط نداشت اما تو ذهنم خیلی جا خوش کرده. راجع به دوست شهیدش که شب قبل عملیات برای بگو بخند به سنگرشون اومده بود و وقتی دیده بود داره همچنان وصیت نامه مینویسه بهش گفته بود خودتو خسته نکن..تو شهید نمیشی که وصیت نامه مینویسی...

اینم پرسیده بود چرا؟ دوست شهیدش هم گفته بود کسی که به اندازه ۲۷ صفحه به دنیا وصله که شهید نمیشه!!!!

جالبه وصیت نامه این شهید که بعد همون عملیات منتشر شد فقط یه خط بود.اونم اینکه به وصایای شهدا عمل کنید.. 

- جمعه هم که دحوالارض بود٬ عباداتتون قبول باشه. جالبه تازه ۲ ساله که راجع به این روز شنیدم و میشنوم و میبینم که رسانه های جمعی هم راجع بهش حرف میزنن.

- خدا رو شکر٬ اینروزها خوب میگذرند. خبرهای خوب هم در دست و بالم هست فقط تا چه حد عاقبت داشته باشد نمیدانم.

-جمعه قبل از پدربزرگ همسرم که راهی سفر کربلا بود خداحافظی کردیم ٬ دوشنبه بازمی گردد معطر به بوی سیب و حرم حبیب........

قهر و آشتی!

صبح از خونه زدم بیرون دنبال کارهای اداری عقب افتاده که فقط ۵شنبه ها فرصت دارم انجامشون بدم. تا ظهر تلفنی با مادرم راجع به تصمیمم حرف زدم. شب قبلش اصلا آرامش و بی خیالی همیشه رو نداشتم. فکر میکنم تازگی خیلی نمیتونم گذشت کنم.دارم یاد میگیرم که گذشت به بدیه گناهکار بودنه.

ظهر میرم خونه شروع میکنم به جمع کردن وسائلم ...اون هم دور و برم میپلکه و هر طرف میرم با چشمهاش دنبالمو میگیره. میاد تو اتاق خواب من سر کمد لباسهامم .

اون میگه نمیایی بریم دیدن بابابزرگ.شنبه داره میره کربلاها.دیگه وقت نمیکنیم ببینیمش.

من جوابشو نمیدم. هنوز همه وسائلمو جمع نکردم که زنگو میزنن.باباست که اومده دنبالم.  میاد تو یه سلام سردی رد و بدل میشه .بابا از همه جا بیخبر.من واسه سوتی ندادنه نیما میگم ..قراره بره ماموریت چند روزی نیس ..

بابا با ناباوری به هر دومون نگاه میکنه اما ساکته!  وسائلمو برمیداره و میره و میگه من پایین منتظرتم. تلفن زنگ میخوره من کفشو میپوشم که نیما بهم میگه صبر کن. گوشیو میذاره و با رنگ پریده و صدای لرزون میگه: داری میری؟

من از دیدن آشفتگیش دست و دلم میلرزه اما یاد حرفهای دیشبش و حتی امروز صبحش با مادرم میفتمو و میگم خودت اینطور خواستی..

تاب نگاه کردن به چشمهای انتقامجوی منو نداره و پشتشو به من میکنه و تو همین فاصله درو میبندم و میام بیرون.

هنوز کمربندو نبستم و بابا راه نیفتاده که گوشیم زنگ میخوره و نیما پشت تلفن با صدای لرزون میگه نازنین نرو! برگرد...

- من گوشیو قطع میکنم و به عادت وقتایی که مضطربم ناخنمو میجویم. پدرم نگاهم میکنه و میگه چی شده بابا؟ چته؟

-مخفی کاریهام تموم میشه اما بازم همه قضیه رو نمیگم..

بابا بهم میگه بچه نداشتن چیزی نیست که بخوایید تقصیر رو گردن همدیگه بندازید ..خداخواسته تا وقتی هم نخواد کاری نمیشه کرد اما اگه اذیتت میکنه و زندگی برات اینقد سخت شده که بیطاقت شدی .هر تصمیمی بگیری ما ازت حمایت میکنیم.

از وقتی ناراحتیهای عصبیم بیشتر شده خانواده ام ناخواسته کمی رابطه شون با نیما تیره تر شده و همشون آمادگی این اتفاق رو داشتن.

دوباره تلفن زنگ میخوره .. نازنین نرو..اصلا بعد ناهار منتظرتم. شب نشده برگرد..

-تعجب میکنم مگه همینو نمیخواستی ؟ فکر نکردی تو که طاقت یه روز قهرمو نداری چطوری میخوای بی من زندگی کنی... دیگه خسته شدم !!

ساعت ۷ شب بیشتر از ۱۰ تا اس ام اس و ۵ باری زنگ زدن..تو مسیر برگشت از کلاس اومده دنبالم خودمو گم و گور کردم اما اینقد زنگ زد که بالاخره تسلیم شدم ..با هم  رفتیم خونه بابا اینا..با اونا صحبت کرد . ساعت ۸:۳۰ خونه خودمون در حال شام خوردنیم!!!!!

- اولین ببخشیدی که تا حالا از دهنش شنیدم و بعد از مدتها یادم اومد عادت داره وقتی تو تنگنا قرار میگیره بی مهابا گریه کنه .  شاید حالا اونم مطمئن شده بدون من نمیتونه !!! همون اطمینانی که من خیلی وقته بهش رسیدم و هر چی زور میزدم بهش بفهمونم با غرور نفی اش میکرد. البته منم تو این نصفه روز به خیلی نتیجه های مهمتر در مورد خودم رسیدم!!!

داشته ها و نداشته ها
من سیب دوست دارم.

من اسب خیلی دوست دارم.

من نقاشی کردنو دوست دارم.

من موسیقی طبیعتو دوست دارم.

من گلها و درختهارو دوست دارم.

من رودها و دریاها رو دوست دارم.

من بارونو دوست دارم .

من زیباییو دوست دارم.

من سفرو دوست دارم.

من خدا رو دوست دارم.

من بچه ها رو دوست دارم.

من زندگی رو دوست ندارم!!!!!!

من خیلی از چیزهایی که دوست دارم رو ندارم .با این وضع ٬ چیزی که دوست ندارم٬  دارم.