امروز درست 5 روز و 3 ساعته که ندیدمش، یه ماموریت یک ماهه به شهر مشهد داره. تو این فاصله من فقط دیشب خونه خودم رفتم. آخه مدام زنگ میزنن که بیا اینجا..حالا بیا اینجا..:ی
وقتی خونه والدینم یا والدین همسرم هستم یه جور بدی دلتنگ میشم شاید چون همش منتظرم اون بیاد یا فک میکنم منتظره که من برم. بدتر از اون هم اینکه مخصوصا تو خونه والدین همسرم باید لباس رسمی (پوشیده)بپوشم و اینکه از صبح تا شب اینشکلی باشم کلافه ام میکنه .
قراره که هفته بعد من یه سر برم مشهد البته اگر شرایط فراهم بشه و دوست طلب کند ما را در جوارش به مهمانی یاد خدا . راستش از اینکه قراره این مسیر طولانی رو تنهایی برم نگرانم و این کمی اشتیاقمو استرسی کرده.
آقاجان وساطت کنید اینبار حاجت روا شیم، از خدا برامون عاقبت به خیری بخواهید خوب صبر ما هم 7 سال کش اومد..آخه زوری تا اینجا هم کشیدیمش. خودت که میدونی چه تصمیمی گرفتم و دلم باهام میجنگه..نظری کن تا آتش بس اعلام شه.
آقاجان ما و روی سیاهمون ، شما و عزتتون پیش خدا..یکی نیست ولی بی واسطه با واسطه ما بنده درگه اشیم.
خدایا : تو اگر مرا رها کنی تورا بنده های خوب فراوان است...(فریاااااااااد)
من اگر تو را رها کنم مرا خدای دیگر کجاست؟
خدایا شکرت که یه دونه ای ...(کسی تا حالا همچین شکری کرده؟!) ما رو از سرگردونی درمیاری .. شکرت که خودت تنهایی حواست به همه حتی به ما بد بدا هم هست.خدایا تو رو به این همه عزیزدردونه ای که بین بنده هات داری به منم یه عزیزدردونه بده که عزیز تو هم باشه.
- خدایا...خدایا یادم بیار که زیاد بیادت باشم آخه یادم میره که خیییییییلی آرومم میکنی.

